زندان

يک دعا مي کنم بگوين آمين.... خدايا آنکه در تنهاترين تنهاييم تنهاي تنهايم گذاشت خواهشي دارم... تو در تنهاترين تنهاييش تنهاي تنهايش نگذار

زندگي آب راه‌ايي است به نام وفا... ميريزد به جويي به نام صفا... ميرود به رودي به نام عشق... ميرسد به دريايي به نام وداع

هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران

هرگز لبخند را ترك نكن ، حتي وقتي ناراحتي چون هر كس امكان دارد عاشق لبخند تو شود

اگر كسي تو را آن قسم كه ميخواهي دوست ندارد ، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجود دوست ندارد

زندگی برمن چه سخت بر دیگران آسان گذشت

بهترین ایام  عمرم گوشه ای   زندان  گذشت


همیشه میگوین فراق بداست

اما من می گویم در فراق یک لذتی است که هیچ وقط در وصال نیست

در وصال ترس جدایی را داری اما در فراق لذت رسیدن را داری که اگر چشیده باشیش  خیلی شیرینست

ادامه نوشته

یار بی وفا

 

امشب بـــــاز خیـــال یار آمد

گـــــویا بــــــه چمن بهار آمد

چون بـه صحرا لاله زار آمد

نسیم صبح بــــه گــــلزار آمد

پیرو مـــــــرشد به نــــوا آمد

قــــــــال و قیل بــــــه فنا آمد

روح و روانــــم به تواب آمد

قـــد و قامتم به سجــــــاد آمد

آهسته قـــــلبم بـــــه صدا آمد

تا صورت او همچو مـاه آمـد

باز آن یـــــار بی وفــــــا آمد

آن بلبــل نغمـــــه ســـــرا آمد

خانه

این خانــــه کـــه پیوسته در او چنگ و چغانـــــــه است

از خواجه بپـــرسید که این خــــــانه چی خــانــــه است

مست است همــــــه خـــانه کســـی را خبــــــری نیست

پس هــــــر کـــه در آیــــد که فلان است و فلانــه است

این صـــورت بت چیست اگـــــــر خــــانه کعبـــه است

این نـــــور خــــدا چیست اگــــر دیــــر مغـــانـــه است

بـــــر خــــانه منــــه دست کــــه این خــانه طلسم است

بــــا خـــــواجه مگـــــویــــد که او مست شبانــــه است

گنجیست درین خـــــانه کــــه در کــــــــون نگنجـــــــد

این خانه و این خــــواجه همــــه فعـــل و بهانــــه است

خــــاک و خس این خــــانه همـــه عنبـر و مشک است

بام و در این خــــانه همــــه بیت و تــــرانـــــــــه است

این خــــــانه عشق است و قیــــــامت گــــر عشـــــــاق

ســـراغ خـــدایانــــــه و بــــــزم ملکـــانـــــــــــه است

این خـــــانهء جانست همیــن جـــــاست که جـــــا نیست

نــــی زیر و نــی بـــــــالا و نی شش سو و میانــه است

آن خــــواجه ء چـــرخ است که چون زهـره و ماه است

این خــــانه عشق است کــــه بی عهــد و کــرانـــه است

چــــون آئینه جــــان نقش تـــو در دل بگـــــرفتـــه است

دل در ســـر زلف تـــو فرو رفتـــه چــو شانــــــه است

ای خـــواجه یکـــی سر تو از بــــــام فـــــــــــرو کــن

که انــــــدر رخ خـــوب تــــو ز اقبـــــال نشانـــه است

یار ما

باز از دیار ما به سفر رفت یار ما

ای دل دگر به هیچ نیرزد دیار ما

سرمست و شاد رفت و خدا باد همرهش

رحمی نکرد بر غم ما بر خمار ما

او رفت و صبر رفت و تحمل تمام شد

از هم گسست سلسله ی اختیار ما

گفت از تو یاد میکنم اما وفا نکرد

یادش به خیر یار فراموشکار ما

چه کردم؟

 
مرا تنها گذاشتی و رفتی

سفر کردی و از من دل کندی

بگو با تو چه کردم که از عشقم بریدی

شدی قطره باران که از ابرها چکیدی

خدا حافظ

کنون پایز آمد بهار عشق گذشت                     سلام صدیق نبود کاروان کیذب گذشت

ای دل بچاره درسوختن چو پروانه                  آن شمع ظلمانی شعلاش زود گذشت

اگر زچشم گریه داری اگر زی دل ناله داری     طلوع راستین کجا آن نوری دورغین گذشت

اگر یک نگاه باشد به تاریخ عشق را               مرا به یاد آید استادانی بود گذشت

بیبن رمز پیروزی که خوشتن را بیابی               با نگاه صهرانه بپای هم گذشت

کجا ما و آن نگاه سلام های آشنای                   این بود یک داستان که بود گذشت

 

 

                                                                             (  تشکر از معرفت)

 

محاکمه عشق

جلسه محاکمه عشق بود و عقل که قاضی این جلسه بود ؛عشق را محکوم به تیعید به دورترین نقطه مغز یعنی فراموشی کرد. قلب تقاضای عفو عشق را داشت ولی همه ی اعضا با او مخالف بودند . قلب شروع کرد به طرفداری از عشق: آهای چشم مگر تو نبودی که هر روز آرزوی دیدن او را داشتی ؟ ای گوش مگر تو نبودی که در ارزوی شنیدن صدایش بودی ؟ و شما پاها که همیشه آماده ی رفتن به سویش بودید حالا چرا این چنین با او مخالفید؟ همه اعضا رو برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترک کردند.تنها عقل و قلب در جلسه ماندند. عقل گفت دیدی ای قلب؟ همه از عشق بیزارند؛ ولی من متحیرم با وجودی که عشق از همه بیشتر تو را آزرده چرا هنوز از او حمایت می کنی ؟ قلب نالید گفت: من بدون عشق دیگر نخواهم بود و تنها تکه گوشتی هستم که هر ثانیه کار ثانیه قبل را تکرار می کنم و فقظ با عشق می توانم یک قلب واقعی باشم ؛ پس من همیشه از عشق حمایت می کنم!  

سیر تکامل اقا پسرا و دختر خانوما

سیر تکامل اقا پسرا و دختر خانوما

سن 14 سالگي : تازه در اين سن، هر طرف از بر تشخيص ميدان . اول بدبختي
سن 15 سالگي : ياد مي گيرن که یک خيابان به مردم نگاه کند ... از قيافه خودشان بدشان مي ياد
سن 16 سالگي : در اين سن اصولا راه نميرون، تکان مي زنن ... حرف هم نمي زنن ، داد مي زنن ... با راکت تنيس هم گيتار مي زنن
سن 17 سالگي : يک کمي مثلا آدم ميشون ... فقط شعرهایشان و بلند بلند مي خوانند ... يادش به خير آن روزهای .........
سن 18 سالگي : هر کي را مي بينن تا پس فردا عاشقش ميشون ... آخ آخ ...آهنگ هاي لتاو احمد ظاهر مثل چسب الفی برایشان مي چسبه
سن 19 سالگي : دوست دارن ده تا را در آن واحد داشته باشد ... تيز ميشون ...

سن 20 سالگي : از همه شان را دست میخورن ...ستاره گوش ميدن که نفهمن چي شده
سن 21 سالگي : زندگي رو چيزي غير از اين بچه بازيها مي بينن ... مثلا عاقل مي شون
سن 22 سالگي : نه مي فهمن که زندگي همش عشقه ... دنبال يک آدم خوب مي گردن
سن 23 سالگي : يکي رو پيدا ميکند اما مرموز ميشون ... ديدشان تغیر ميکند
سن 24 سالگي : نه... آن با يک نفر ديگه هم دوست است ...اصلا لياقت عشق مرا نداشت
سن 25 سالگي : عشق سيخي چند؟ ... طرف بايد پدرش پولدار باشد... حالا خوش شکل هم باشد بد نيست
سن 26 سالگي : اين يکي ديگه همان است که همهء عمر مي خواستم ... افتخار ميدهد غلامتان باشم ؟
سن 27 سالگي : آخ!!!
سن 28 سالگي : کاش قلم پام مي شکست و خواستگاري تو نميامدم

(((
عاشقان عزیز نظربدهید با تشكر از عشق شما فقط عشق تو ، آره !!!. )))

ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــکوت

 

قلبم در انتظار است ...

و نگاهم گرفتار تنگ غروب

قسمشان مي دهم ! به چشمانم التماس مي کنم که کم سو نشوند

بغض ها بي رحمانه گلويم را مي فشارند

منت قلبم را مي کشم تا براي لحظه اي هر چند کوتاه يادش را به غريبگان نسپارد

مدت هاست که نخل هاي ساحل در حسرت قطره اي چشم به دريا دوخته اند

هر لحظه دست خواهش پيش چشمانم دراز مي کنم تا برايش ببارند

اما مي دانم که او هرگز نخواهد ديد !!!! هرگز نخواهد فهميد !

هر دم منت مرغ خيالم را مي کشم تا که شايد از سرزمين واژگان ...

بهترين قافيه را در وصفش براي اين شاعر خسته بياورد

ساعت اتاقم از شمارش لحظه هاي انتظارش خسته شده !

در انتظارت استم بیا با من اینجا برویم ........... نه ؟؟؟؟؟؟؟؟ 

Ramazan

Dear all In hope that you enjoy the costly moments of the most beautiful and good- looking days during a year

   Certainly Ramazan is a month of purity and sacrifice for which men have to sacrifice everything for the only exalted lord

Hoping that you are successful in all aspects of your precious lives, I expect you continue to get the recommended merits from the unique 30 days coming .

I pray for lives of all with divine impunity