تورا خدا برگرد

ای بهار زندگی ام

اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست

اکنون که باهایم توان راه رفتن ندارد

برگرد

باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را

باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا

باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده.

بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم

بدان که قلب من هم شکسته

بدان که روحم از همه دردها خسته شده.

این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد.

بس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام...

                              

تو ميروي و من فقط نگاهت ميکنم

تعجب مکن که  چرا گريه  نميکنم

بي تو يک عمر فرصت براي گريستن دارم

اما براي دیدن تو همين يک لحظه باقي است

                                                             -----------------------------------------------------

ديشب به فكرت بودم كه يک قطره اشك از چشمم جاري شد..... از اشك

پرسيدم چرا آمدي؟؟

گفت در  چشمت كسي است كه ديگر آنجا جاي من نيست.

 -------------------------------------------

از کسی که دوستش داری ساده دست نکش

شايد ديگه هيچ کس را مثل آن دوست نداشته باشی

و

 از کسی هم که دوستت داره بی تفاوت عبور نکن چون شايد هيچ وقت ،هيچ کس تو را مثل آن دوست نداشته باشه.  

بی گفتگو به کلبه ام ای آشنا بيا

بی گفتگو به کلبه ام ای آشنا بيا
بيگانه نيستی که بگويم بيا بيا
در زندگی نيامدی روزی به پرسشم
مُردم کنون به فاتحه ام بهر خدا بيا
يک مو زيان به شوکت حسنت نمی رسد
مُردم کنون به فاتحه ام بهر خدا بيا
گر از پدر اجازه نداری به جای من
پيشش بهانه کن ز ره سينما بيا
در جای غير چند روی سوختم مرو
امشب بسوی عشقری بينوا بيا

داغ شب حنايت ناسور گشته در دل

عمری خيال بستم يار آشنائيت را
آخر به خاك خواهم بردم داغ جدائيت را 
سر خاك راهت كردم دل پايمال نازت
ای بيوفا ندانی قدر جدایت را
بردی دل از بر من پامال ناز كردی
ای دلربا بنازم اين دلربائيت را
كاكل ربوده ايمان چشم تو جان و دل را
ديگر چه آرم آخر من رو نمائيت را
خوش آنشبی كه جانا در خواب ناز باشی
بر چشم خود بمالم پای حنائيت را
داغ شب حنايت ناسور گشته در دل
زانرو كه من نديدم ايام شاهيت را
شمشاد قامتان را بسيار سير كردم
در سرو هم نديدم جانا رسائيت را
ای شاه خوبرويان حاكم شدی مبارك
شكر خدا كه ديدم فرمانروائيت را
ای رشك ماه كنعان بودی اسير زندان
شكر خدا كه ديدم روز و رهائيت را
بيخانمان نمودی بيچاره عشقری  را
ديديم ای جفا جو خيلی كمائيت را

اين روزها ...

اين روزها هنگام که
باد به گوش آدمها مى رساند ،
که چقدر تنهايم ؛
عجيب است همه مى خواهند
دوستانه تنهایشان را ، با من قسمت کنند !
حتی چشمهايم هر صبح ،
به راحتى باران ديشب را ، لو مى دهد ...

آنکــــــه در تنهـــــــا ترین تنهـــایــــــــی ام تنهـــــای تنهایــــــم گذاشـــــــت....

خواهشـــــــی دارم خدایــــــا که در تنهاتــرین تنهایــــــی اش....

تنهـــــــــای تنهــــایش نــــگــــذار...!