من که ميدانم شبي عمرم به پايان ميرسد نوبت خاموشي من سهل و آسان مي رسد من که ميدانم که تا سرگرم بزم ومستي ام مرگ ويرانگر چه بي رحم وشتابان ميرسد پس چرا عاشق نباشم پس چرا عاشق نباشم من که ميدانم به دنيا اعتباري نيست نيست بين مرگ وآدمي قول وقراري نيست نيست من که ميدانم اجل ناخوانده وبيدادگر سرزده مي آيدو راه فراري نيست نيست پس چرا پس چرا عاشق نباشم

 

من را  به خاطره همه ی نا امیدی ها  ببخش

من  را به خاطره همه ی  لجاجت های  کودکانه  ببخش

من  را  به خاطره هر آنچه  که دیروز   انجام دادم

من را به خاطره هر آنچه که امروز  انجام میدهم

و من را  به  خاطره  هر آنچه که فردا  انجام خواهم داد و در نظر تو خوشایند نیست ببخش

همه ی  این ناراحتی ها تما م میشود.   

چشمان خورشید یخ زده


از ویرانه ای دور می نویسم ................از سر سختی باد .................از غرور  ستاره

از رودخانه ای یخ زده .................و از آفتابی سرد در روز ابری ...........از لبخند ندیده

و از ترنم آوازی نشنیده ........... بی ترنم با پای پیاده... لگد زنان  بر زمینی خیس

 و با چشمان پر امید ... همه جا زمستان  است  .... چشمان خورشید هم یخ زده

کوره راهی دور است......... شاخ برگی خشکیده ... به دنبال خورشید میگردم .....

او هم در سفر است ...از خورشید می پرسم ....... کجایی !!!!  و او جواب نمی دهد !!!!