نیامدی ، باز هم نیامدی

نیامدی ، باز هم نیامدی

 و من در تنهایی خود منتظر ماندم

تا شاید بر جوارم بیایی و با من حرف بزنی

باز هم مثل گذشته با من .......

و هرگاه رفتی

به من اطمینان دهی که باز هم می آیی .

منتظر ماندم ، فکر کردم

و گریستم اما تو نیامدی

ترسیدم و دلیر نبودم

اما تو نیامدی

گلهایم پژمرده شدند و آن ها نیز مردند

و تو نیامدی

آدم ها آمدند و رفتند و تو نیامدی

حال همسایه های زیادی دارم و تو باز هم نیامدی

همه تک تک رفتند از بین تان و تو نیامدی

تا آن که شنیدم :      ............

 

 

فراموش کن

بدست آور آنچه را نمی توانی فراموش کنی و فراموش کن آنچه را نمی توانی بدست آوری

.....

دوست واقعی کسی است که دستهای تو را نگیرد ولی قلب تو را لمس کند.

ما گذشتیم و گذشت

زندگي به من آموخت چگونه اشك بريزم ولي اشك نياموخت چگونه زندگي كنم تو به من آموختي چگونه دوستت بدارم ولي نياموختي چگونه فراموشت كنم

.........

لذتی که در فراق است در وصال نیست.زیرا در فراق امید وصال است اما در وصال بیم فراق

.............

هر وقت توانستی بار مسئولیت احساس خود را به دوش بکشی ,عاشق شو

......................

عاشق كسي باش كه لايق عشقت باشد نه تشنه عشقت . چون تشنه يه روز سيراب مي شه تقصير دلم نيست تماشاي تو زيباست

.........................

روياي وصال دوست دارم مسافر شدن را با خيال تو شاعر شدن را لحظه هاي نفس گير غربت با تو در كوچه عابرشدن را شمع من باش من دوست دارم مثل پروانه زائر شدن را همسفر باش با من كه با تو دوست دارم مسافر شدن راعاشقی را یافتم                 

.........

دوست ندارم بگي دوستت دارم دوست دارم بداني چقدر دوستت دارم

.................

كنم هر شب دعايي كز دلم بيرون رود مهرت ولي آهسته ميگوييم الهي بي اثر باشد

.........

پروانه وار چشم به او دوخته بودم انگاه که بیدار شدم سوخته بودم خاکستر من بر سر ان شمع فرو ریخت این بود وفایی که من اموخته بودم

..........

رويای عشق

رويای عشق [عمومي]



باران اشکهایم بر روی عکس تو جاری می شود و نوشته هایم را سیل اشکانم دربرمی گیرد و مرا به یاد آغوش گرمت که هیچ گاه در آن جایی نداشتم می اندازد . تو با نگاهت مرا اسیر خود کردی و با خشمت مرا می کشتی و با لبخندت مرا زنده می کردی ولی وقتی تو را از دست دادم برای همیشه مُردم و هیچ گاه مِهر هیچکس جز تو در قلبم نخواهد نشست. معنای عشق برایم تازه شد و دیگر نمی توانم در برابر آن مقاومت کنم و خود را تسلیم تو می کنم و شاید دیگر دیر شده باشد ولی این را بدان که دیگر جز تو به هیچکس فکر نخواهم کرد . شاید دلیل دوری من از تو این باشد که من نمی توانستم به تو بگویم دوستت دارم و این به دلیل غرور بی جای من است .

 

تصویر دیگری از ستارگان برایم جلوه می کند و تو مانند یک ستاره در آسمان عشقم نمایان می شوی و مرا از تاریکی نجات می دهی و وقتی که تو را از دست دادم ستارگان هم یگر برای من جلوه ای ندارند . 

سلام به شما دوستان عزیز که به وبلاگ حقیر من سر می زنید و نظر می دید خیلی ممنون . یکی از بچه ها پرسیده چرا به عشقت نمی رسی؟  شاید این قسمت باشه . ولی شایدم تقصیر خودم بود ولی دیگه من نمی تونم به اون برسم چون با دیگری رفت و مرا تنها گذاشت، البته انسان تا چیزی رو از دست نده قدرش و نمی دونه . وقتی اینجا اولین بارون پاییزی اومد زدم بیرونو رفتم زیر بارون قدم بزنم وای که چه هوایی بود و مناسب حال ما عاشقا، همش تو فکر تو بودم ای بهترین نقطه آغاز زندگی برای من و با خودم شعر قشنگ و زیبای شیرین جان و تو پست قبلی باید برم زیر بارونو می خوندم و جای یار را در کنارم خالی می دیدم. حقیقت عشق غم است . بچه ها ایشالله که از عکسا خوشتون بیاد حتماً منو درجریان قرار بدید که عکس ها قشنگ هستند یا نه ؟ خوب این دفه هم با کمک شیرین جان یه سری شعر آماده کردیم امیدواریم خوشتون بیاد .

تا پست بعدی در پناه اهورامزدا سالم و عاشق باشید .

دستم بگیر کز غم ایام خسته ام                 نازم بکش که عاشقم و دل شکسته ام

ز خود مران مرا که قسم می خورم هنوز      جز با دو چشم مست تو عهدی نبسته ام

                                                  ****

گوش به آوازم بده دل به سازم بده

در هوای عاشقی با عشق پروازم بده

گوش به فریادم بده ، دوست داشتن رو یادم بده

با نگاه خواستنیت خواستی بر بادم بده

                                             ****

گر در کنار او نیستم چه می شود                                                                                                                 

از دست او ستاره بچینم چه می شود

گفتم چه وقت جان بدهم پیش چشم تو

او ناز کرد و گفت ببینم چه می شود 

 

دست خودم نیست

دست خودم نیست

اگر می بینی عاشق تو هستم ، دیوانه تو هستم ، و تمام فکر و زندگی من تو شده ای
به خدا بدان که این دست
خودم نیست!

اگر میبینی چشمانم در بیشتر لحظه ها تر است و دستانم سرد است و اگر میبینی همه لحظه های دور از تو بودن اینهمه سخت و پر از غم و غصه است بدان که این دست خودم نیست!

دست خودم نیست که همه لحظه ها تو را در پش چشمانم میبینم و به یاد تو می باشم.

دست خودم نیست که دوست دارم همیشه در کنارت باشم ، دستانت را بگیرم ، بر
لبانت بوسه بزنم و تو را
در آغوش خودم بگیرم!

به خدا دست خودم نیست که هر شب به آسمان نگاه می اندازم و ستاره ای درخشان را میبینم و به یاد تو می افتم!

دست خودم نیست که هر سحرگاه به انتظارت مینشینم تا در آسمان دلم طلوعی دوباره داشته باش

 

 

چکه های خاطره

چکه های خاطره

از کوچه های حادثه به آرامی می گذرم ، با دستهایم چشمانم را محو می کنم تا ببینم آن کوچه بن بست تنهایی عشق را...

دلم عجیب هوای دیدنت را کرده است ، دستانم را کمی کنار می زنم و از لا‌ به لا‌ی انگشتان لرزانم نیم نگاهی به گذشته ناتمامم می اندازم ، چیز زیادی نیست و از من نیز چیزی نمانده است جز آیینه زلا‌لی که از آن گله دارم که چرا حقیقت زندگی را از من پنهان کرد... !؟ و تو ای سنگ صبور لحظه لحظه های عمر کوتاه من ، چقدر

بی کس و تنها ماندی ! جواب صفحه های سفیدت را چه دهم که من نیز بی وفایی را از زمانه آموختم.

می دانم دلت آنقدر بزرگ و دریایی است که مرهم زخم های بی کس ام باقی بمانی و یک امشب دیگر را با من تا سحرگاهان همنوا شوی.

به سراغت نیامدم چون روح باران زده شیدای روزهای آشنایی گرفتار تگرگی بی پایان شد و اینگونه سیلا‌ب عشق در مسیر طغیان آمال و آرزوهایم تبدیل به سرابی شد.

نبودی تا ببینی که چگونه غزل در تاب یاسمن تب کرد و تا صبح نالید ، نبودی تا ببینی که آسمان چه بی قرار و معصومانه اشک می ریخت و تن سرد مرا نوازش می کرد ، نبودی تا ببینی که چگونه چشمانم در انتظارت ماند و نیامدی...

تو خود گفتی که دنیا فدای تو و چشمانت ، تو خود گفتی آبیِِِ آرامشِ دریا فدای نگاهت ، تو خود گفتی سرخی آتشین شقایق ها فدای قلب کوچکت...

حالا‌ از آن حرفهای رنگین اثری نیست و تمام آبی ها و قرمزها برایم رنگ باخته اند ، از تو نیز به خاطر دو رنگ بودنت شکوه ای ندارم ، چون دیگر دنیا برای من بی رنگ است!

و اما باز هم تو ای حریم پاک و بی آ لا‌یشم! می خواهم ترکت کنم و هیچ گاه به سوی صفحه های قلم خورده ای که خود بر رویت حک کردم ، باز نگردم . شاید اینگونه مجبور نباشی دستهای سفیدت را به زیر چکه های دلتنگی ام بگیری و له شوی و گیسوانم را بر تن لطیفت احساس کنی.

لحظه ، لحظه ای است جادوئی... ! در کنج خلوت این اتاق دستهای دختری ، آرام صندوقچه ای را مهر می کند و زمزمه ای در زیر لب دارد . نوایش ضعیف نیست اما هیچ کس نمی تواند بفهمد او چه می گفت و دیگر نمی گوید