کاش عشقت دروغ نبود

روزی که  رفت

روزی که  رفتی پرستوها غمگین بودند. سر شاخه های بید مجنون از دست باد گیسو پریشان می کرد و نوای نی چوپان آوای غم آلودی را در فضای دشت می گسترانید.

روزی که  رفتی اشک من چه غریبانه از گونه هایم جاری بود و کلام خداحافظ فقط نوید فاصله های دور را می داد.

روزی که می رفتی آتش کوه نگاهم فریاد می زد : ای آخرین بهار کی بر می گردی؟ کی؟

و آنگاه خداحافظ لبانم به خاموشی گرایید.

روزی که می رفتی همه شاهد بودند و غروب آفتاب آخرین طرح را در برگ سبز خاطره هایت به جا گذاشت.

اکنون روز ها و هفته ها و ماهها و سالها گذشته و من یاد تو را در کوچه های باریک دریاچه ها می جویم و غروب را به یاد تو به آبها می نگرم چون به صداقت آب ایمان دارم...

برگرد که چشمانم منتظر توست...

از رفتنت

پس از رفتنت ، آرزوهایم را دفن خواهم کرد . دفتر خاطراتتم را به آب خواهم انداخت و

قاب عکس اتاقم را به پستوی زمان خواهم سپرد ....

نبودنت را باور خواهم کرد و اجازه ی ورود هیچ نگاهی را به رویاهایم نخواهم داد

. اما کاش قبل رفتنت ، به گنجشک های شهر بسپاری برق انتظار را در چشمانشان نگاه دارند .

شاید رفتنت را برگشتی دوباره باشد ....

آرزو

من پذیرفتم که عشق افسانه  است
 این دل درد آشنا دیوانه است
  میروم شاید فراموشت  کنم
   در فراموشی  هم آغوشت کنم
   میروم از رفتنی من شاد باش
    از عذاب دیدنم آزاد باش 
  آرزو دارم بفهمی درد را 
  تلخی برخورد های  سرد  را 
      
        آرزو  دارم  شبی  تنها  شوی          لحظه ای هم غصه با غم ها شوی
        آرزو دارم  بفهمی  درد  چیست       آنکه  بشکسته دلش از درد کیست
        آرزو دارم  دمی عاشق  شوی         سینه سوز و هم دم مشکل شوی
        آرزو دارم بفهمی عشق چیست      آنکه هر  لحظه بیادت بوده  کیست
                                             من سخن کوتا کنم از آرزو
                                             آرزویت بوده هر دم آرزو

  

 من كه  هر لحظه تو را   ياد كنم         با ياد تو هر دم  دل خود  شاد كنم
من كه در بازي عشق  باخته ام         در كنج خرابه  خانه اي ساخته ام
در كنج خرابه به تو من فكر كنم          با  هر نفسم اسم تو را  ذكر  كنم
با ذكر تو در دل آتش افروخته ام         در بازي  عشق عاقبت سوخته ام
       من كه هر دم سوخته ام در غم تو
     عاقبت جان بدهم در ره تو