از ویرانه ای دور می نویسم ................از سر سختی باد .................از غرور  ستاره

از رودخانه ای یخ زده .................و از آفتابی سرد در روز ابری ...........از لبخند ندیده

و از ترنم آوازی نشنیده ........... بی ترنم با پای پیاده... لگد زنان  بر زمینی خیس

 و با چشمان پر امید ... همه جا زمستان  است  .... چشمان خورشید هم یخ زده

کوره راهی دور است......... شاخ برگی خشکیده ... به دنبال خورشید میگردم .....

او هم در سفر است ...از خورشید می پرسم ....... کجایی !!!!  و او جواب نمی دهد !!!!