روزی که  رفت

روزی که  رفتی پرستوها غمگین بودند. سر شاخه های بید مجنون از دست باد گیسو پریشان می کرد و نوای نی چوپان آوای غم آلودی را در فضای دشت می گسترانید.

روزی که  رفتی اشک من چه غریبانه از گونه هایم جاری بود و کلام خداحافظ فقط نوید فاصله های دور را می داد.

روزی که می رفتی آتش کوه نگاهم فریاد می زد : ای آخرین بهار کی بر می گردی؟ کی؟

و آنگاه خداحافظ لبانم به خاموشی گرایید.

روزی که می رفتی همه شاهد بودند و غروب آفتاب آخرین طرح را در برگ سبز خاطره هایت به جا گذاشت.

اکنون روز ها و هفته ها و ماهها و سالها گذشته و من یاد تو را در کوچه های باریک دریاچه ها می جویم و غروب را به یاد تو به آبها می نگرم چون به صداقت آب ایمان دارم...

برگرد که چشمانم منتظر توست...

از رفتنت

پس از رفتنت ، آرزوهایم را دفن خواهم کرد . دفتر خاطراتتم را به آب خواهم انداخت و

قاب عکس اتاقم را به پستوی زمان خواهم سپرد ....

نبودنت را باور خواهم کرد و اجازه ی ورود هیچ نگاهی را به رویاهایم نخواهم داد

. اما کاش قبل رفتنت ، به گنجشک های شهر بسپاری برق انتظار را در چشمانشان نگاه دارند .

شاید رفتنت را برگشتی دوباره باشد ....