درد تنهایی خود را به که گویم

به که گویم که در این جامه خالی از عشق 

همه در تاب وخروشند

همه چون سرو به بالا نگرند

وبه فغان از غم هستی

که تواند مرا یادکند

و صدای نفسم را پیردتا که رسد بر دل باران

من که خواهم ولی افسوس که نتوانم

از اینجا بروم

چون که بر دست وبه پایم

ببندید گلی از گل ریحان

من به ساز گلی از باغ گل یاس بدم

که ندانم چگونه به شکوفایی خود شاد شوم

که تواند که مرا شاد کند

و دل غم زده ام را

به سرود غم هستی بسراید

                    آه...

وقتــی تنها شدنم را فهمیدم
از پا افتادنم را دوست داشتم

آتـش را دوسـت داشتـم مـن
وقتی این چنیـن می سوختم