غروت
در غروب تنهايي تو را به انتظار نشسته ام.....به افق دور دست چشمانت پرواز مي كنم و نام تو را زير لب زمزمه مي كنم و سر مست از لحظه هاي با تو بودن ترانه زندگي را مي سرايم....چشمانم را مي بندم و با قلبم صدايت مي كنم و قلبم از عطر نگاهت لبريز مي شود مي خواهم حضورت را بر بوم دلم جاودانه كنم...به رقص موزون موهايت نگاه مي كنم به سويت مي ايم تا خستگيهايم را درزلال قلبت مرهم گذارم... بناگاه چون گلبرگهاي گل سرخ در تند باد ابديت محو مي شوي ومن دلتنگ حضورت با گريه اسمان همنوا مي شوم..
+ نوشته شده در 2006/8/13 ساعت 13:26 توسط نوید
|
